تبليغاتX
♥ ♥ماجرای عشق بهار و آرمین♥ ♥

♥ ♥ماجرای عشق بهار و آرمین♥ ♥
لینک دوستان

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


من عاشق آرمینم اونم عاشق منه دیگه از خدا چی بخوایم؟؟؟؟؟

شما هم بیاین و تو لحظه های عاشقیمون کنارمون باشین...

اولین باری که آرمین منو دید و عاشقم شد:87.03.29 

اولین قرارمون همراه خانواده خونه ی مامان بزرگم: 87.10.06

اولین پیامکی که بهش دادم:87.10.07

اولین زنگی که زد و شروع دوستی:87.10.07

اواین باری که شام اومد خونمون:87.10.22

اولین باری که رفتیم لب دریا+اولین باری که دستمو بوسید:87.10.27

اولین باری که صورتمو بوسید:88.01.07

اولین باری که لبمو بوسید: 90.05.28

حالا نامزدی و عقد و عروسی رو بعدا اضافه می کنم ایشالله


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 13:40 ] [ بهار ]
سلام سلام سلام...

خوبین خوشین؟؟؟؟ امتحانا رو ترکوندین دیگه؟؟

من که هیج وقت به بدیه این ترم امتحان نمی دادم.....

خوب اول از این چند روز بگم:

بابام کوه نرفت....آرمینم نرفت ...ما هم برنامه ای نذاشتیم

جمعه شب داشتم می رفتم از دوستم جزوه بگیرم.ماشین داشتم زنگ زدم به آرمین جون مغازه ی دوستش بود و رفتم اونجا ..اونم اومد تو ماشینم و فک کنم نیم ساعتی پیشم بود و همه چیز عالی بود

امشبم من شام خونه ی دوستم بودم بابا گفت برگشتن آژانس بگیر منم کلی ذوق کردم و به آقایی گفتم بیاد دنبالم ..اونم اومد بعد گفتم بریم دور بزنیم نیم ساعتی بیرون بودیم و منو رسوند خونمون و منم الآن دلم یه کوشولو شده...من آرمینمو می خوام......می خوام همش کنارم باشه...

عشقم مرسی که اومدی دنبالم...یه بووووووووووووووووووس خوشمزه برای تو

حالا بریم رو مطلب اصلی:

دوستای خوبم ممنون که این همه به فکرمین...شما باعث شدین جدی تر به مساله نگاه کنم..راستش من این مساله رو جدی می دونستم و همیشه نگرانم می کرد اما یه جورایی همش پشت گوش می انداختمش چون از روبرو شدن باهاش می ترسیدم و شما ها تو کامنتای پست قبلی گفتین که باید هر چه زودتر ازش توضیح بخوام. . .

می دونم اون خوب بلده منو قانع کنه و می دونه من چقدر عاشقشم ...می ترسم راستشو بهم نگه تا از دستم نده....

منم نمی خوام از دستش بدم اما خسته ام...من یه رابطه ی سالم می خوام...گذشته ی هردومون ماله خودمون ...حتی اون اولا که با هم بودیم و اون با بقیه هم بود دیگه مهم نیست...همین طور تک اشتاه من...اونم تموم شد. . . . .

اما حالا اوضاع فرق کرده...حالا من به جایی رسیدم که بدون اون نمی تونم...واقعا نمی تونم

منم اشتباه داشتم حالا بزرگ یا کوچیک ولی الآن که با آرمینم واقعا باهاشم ...با جون و دل و هیچی تو عشقم کم نمی ذارم و اونم اینو می دونه و همیشه می گه که "تو هیچی برام کم نمی ذاری که بخوام سراغ کس دیگه ای برم" و این حقیقت داره....

کاش باهام روراست باشه و همه چی رو بگه...

من می فهمم که عاشقمه..من عشقو تو چشماش می خونم..همین امشبم اینو دیدم..همیشه می بینم ..می دونم وقتی اونم میگه بی من نمی تونه واقعا نمی تونه اما فقط یه کم صداقت ازش می خوام تا یه چیزایی رو روشن کنه

خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی

آرمین .. آقایی .. جون من .. نفسم .. عمرم .. عشقم ..

هم برات میمرم هم بی تو میمیرم

بعدا نوشت(26 دی):

امروز رفتم باشگاه به آرمین گفته بودم بعدش با دوستم می رم میگردم.از باشگاه که در اومدم بهم زنگید که ببینه کجا هستم و .... خیلی باهام بد حرف زد یعنی یه جورایی ناراحت بود اما هرچی گفتم انکار کرد گفت ناراحت نیستم و خداحافظی کردیم

خیلی حالم گرفته شد و چند تا اس دادم گفتم"ما بیشتر از 3 سال که داریم با هم زندگی می کنیم اگه من نفهمم که تو کی ناراحتی و کی خوشحال نمیشه .عشقم چه به من ربط داشته باشه چه نداشته باشه من می خوام بدونم چون واسم مهمی و نمی خوام ناراحت باشی"جواب نداد گفتم"داری منو می کشی...بگو چی شده آرمینم" جواب نداد..دیگه زنگ زدم گفت چی میگی تو من ناراحت نیستم و از این حرفا کلی قاطی کرد و با من دعوا کرد منم همش باهاش آروم حرف زدم اما خیلی ناراحت شدم.بهش گفتم که قبول کردم که ناراحت نیستم اما خوب قبول نکردم...باهام بد حرف زد پسره ی بد!!! خوب من دیگه امشب بهش زنگ نمی زنم که بیشتر عصبیش نکنم..صبر می کنم عشقم خودش هر وقت سر حال شد سراغمو بگیره و بگه جریان چیه. . امیدوارم طاقت بیارم و زودتر یه خبری ازش بشه...عاشقشم عاشقشم اصلا دلم نمیاد یه لحظه ناراحتیشو ببینم..فقط یه اس ام اس بده امشب انگار خدا دنیا رو بهم میده...خدا کنه یه خبری ازش بشه

پسره من دیونتم...اینقدر اذیتم نکن..خودت می دونی چقدر می خوامت

عاشقتم پیشی جونم

بعدا نوشت(27 دی):

دیشب خیلی دلم گرفت و کلی اشک ریختم...دلم شکسته بود و منتظر بودم و ساعت 2 خوابم برد صبح 8 پا شدم و گوشیمو چک کردم ...فداش شم ساعت 4 اس ام اس داده بود"ببخشید عزیزم.من امروز اصلا حالم خوی نبود ببخشید" منم جواب دادم که "صبح بخیر عزیزم.متوجه شدم برای همینم باهات تماس نگرفتم تا آروم شی و خودت بیای سراغم" الآنم که ساعت 5 و نیمه دیگه خبری ازش ندارم...حدود 4 به هر دو خطش زنگ زدم جواب نداد..شاید باشگاه بود..حالا خودش زنگ می زنه..خیالم راحت شد که عشقم حالش خوبه فداش بشم ممممممممممن

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 23:40 ] [ بهار ]
سلام دوس جونیاااااااااا

آرمین دیروز ازم خواست حتما یه برنامه بذاریم و من و خواهرم امروز تنها بودیم دعوتش کردم اینجا..

پسرم رفته بود آرایشگاه و همون لباسی رو پوشیده بود که اون شب بهش گفته بودم خیلی خوشتیپ شده تنش بود. . .فدااااااش بشم من؟؟؟؟

خیلی بهمون خوش گذشت..عالی بود..آخرش یه ماساژ حسابی هم بهش دادم..حیف که شب تعاونی داشت و قبلشم 30-40 تا کار داشت و زود رفت!!!(تقریبا 2 ساعت بود پیشم)

فردا بابام میره کوه (البته خودش گفته 99%) به آرمینی گفتم  اگه رفت بریم بیرون...گفت اونم شاید با دوستاش بره کوه اگه نرفت حتما....حالا بشینیم دعا کنیم که برنامه بابا جور شه بره و برنامه آرمینی جور نشه و نره.... :پی

ولی امروز فوق العاده بود و برای همه ی شما عاشقا آرزو می کنم که همچنین لحظات شیرینی رو کنار عشقاتون داشته باشین و همیشه خوشحال باشین

راستی آرمین مثله همیشه که میاد پیشم موبایلشو نیورد...این مساله خیلی رو اعصابه دیگه نمی دونم چی کار کنم. . . ؟!!!

هر وقت که بهش می گم می گه یه مسائلی هست که هر وقت زمانش بود بهت می گم و الآن نمی تونم... چند وقت پیش تو بغلش بهش گفتم با تموم مسائل پیش اومده و با تمام عشق و احساسم اگه یه بار دیگه بفهمم بهم خیانت کردی داغون می شم ..دیگه هیچی ازم نمی مونه..میمیرم..گفت "نه عشقم من با کسی نیستم یعنی منظورم اینه که دستم به دست کسه دیگه ای نمی خوره  " این جملش خیلی برام معانی مختلف داشت..چند بارم این اواخر گفتم بهم بگو قضیه چیه اما نمی گه...می گم موبایلتو بیار نمیاره..اما من اونقدر عاشقشم که حتی نمی تونم باهاش بحث کنم ببینم و بفهمم قضیه چیه و واسه همین بهش زمان می دم تا خودش همه چی رو بگه

به هر حال امروز فوق العاده بود..خدایا شکرت خیلی دوست دارم خدا جونم

آرمینی..عاشقتممممممم آقایی

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 20:32 ] [ بهار ]
سلاااام دوس جونای جدید و قدیم. . .

اول یه نظر بدین که من آدرس وبو به آرمین بدم که بیاد بخونه و کامنت بده یا هنوز ندم؟؟؟

خوب من الآن از سر جلسه امتحان اومدم 2 تا امتحان داشتم که یکی رو حذف کردم و اون یکی رو خوب دادم

خسته ام...برگشتن پیاده اومدم که از جلو باشگاه آرمین بگذرم که اگه همزمان با خروجش دیدمش با هم برگردیم ماشینش اونجا پارک بود اما خوب ندیدمش. . .

بهشم زنگ زدم اما هنوز زنگ نزده

دیشب خیلی کلافه بودم از بس درس خونده بودم رفتم به ماشین بنزین بزنم و از فرصت استفاده کردم و رفتم عشقمو که مغازه دوستش بود دیدم...فداش شم من که اینقدر سرحال و خوشتیپ بود و کلی انرژی مثبت بهم داد

خیلی تحمل کردم که همونجا تو خیابون جلو دوستاش بغلش نکردم پیشیمو...

بعد کارت سوختشو داد منم رفتم 50 تا زدم:دی

برگشتم و کارتشو دادم و گفتم پفک می خوام رفتم از سوپر دوستش گرفت و دارویی که می خواستمم خرید بهم داد و برگشتم خونه با یه عالمه انرژی.........

ولی خیلی جذاب شده بود دیشب

خدا جون می خواممممممممممممممممش...می خوامش ... می خوامش

دوس دارم برا فردا بعد از ظهر یه برنامه باهاش بذازم یا بریم قلیون بکشیم یا برا اولین بار جیگر سیخی بخوریم یا برم خونه خواهرش مهمونی .... نمی دونم...

آرمینم من دیونتممممممم

وااااااااااااااای همین الآن مامان اومد گفت بابا شاید فردا برای یه سفر کاری بره زنجان

می دونین یعنی چی؟؟؟؟؟

اگه مامیم اجازه بده می تونم با آرمین بترکونم دیگه واسه برنامه گذاشتن مشکل ساعت ندارم

هووررررررررررررراااا

10 دقیقه بعد نوشت:

عشقم الآن زنگ زد....کلی قربون صدقه ی هم رفتیم و بهش گفتم دیشب چه تیکه ای شده بود و گفتم بابا داره می ره و یه برنامه می ذاریم

پیشی جونم خوشحال شد و باهم خوشحالی کردیم .. . . ... .....

فرا نوشت(10.19 ساعت 12:20 )

دیشب با آقایی ساعت 8:20 حرف زدم گفت 20 دقیقه می خوابم بیدار می شم منم هی گفتم نمی شی و .....وقتی خواب بود چند تا اس ام اس بهش دادم که دوسش دارم و از این عشقولیا و گفتم بیدار شد حتما بگه که یه برنامه برا فردا بذاریم...

دیگه 4 ساعت شد و جواب نداد من زنگ زدم خواب بود و ازم نازاحت شد که بیدارش کردم....من فکر کردم بیداره و سر حاله با کلی ذوق زنگ  زدم که برنامه بذاریم اما حالم گرفته شد وقتی ازم ناراحت شد

بعدش باز اس ام اس عذر خواهی دادم و 2:30 که داشتم می خوابیدمم باز عذر خواهی کردم و گفتم عاشقشم و هر موقع بیدار شد حتما بهم زنگ بزنه یا اس ام اس بده اما الآن که 12.5 بعد از ظهره هنوز خبری ازش نیست...خودمم دیگه می ترسم زنگ بزنم....دیگه هیچی هم راجع به برنامه و اینا بهش نمی گم....

خوب چیه؟؟؟؟ می ترسم ازش...ازم ناراحته....

چرا زنگ نمی زنه ؟؟؟ نمی شه که 14 ساعت خواب باشه. . . .

آقایی ولی من عاشقتممممممممممم

(3:30 بعد از ظهر)

آقامون بالاخره ساعت 1 بیدار شد و با کلی ذوق بهش گفتم غروب بابا اینا نیستن تو هم که دوشنبه ها باشگاه نمی ری بیا پیشم...

گفت امروز می خوام برم باشگاه ...شبم تعاونی دارم‍‍!!!!!!

وای خدا یعنی چنان حالم گرفته شد که اشکم در اومد.بهشم گفتم که حالم گرفته شد و ذوق داشتم و .....

خیلی ناراحت شدم کلی اشک ریختم و فکر کردم. 1 ساعت بعدش که آروم شدم زنگ زدم جواب نداد اس ام اس دادم"می خواستم حالتو بپرسم" همون لحظه اس ام اس داد که "سایلنت بود عزیزم دارم سریال شبکه 3 رو می بینم" منم چند دقیقه ی بعد اس دادم"سریال تموم شد بگو یه زنگ بهت بزنم" دیگه جواب نداد تا اینکه نیم ساعت بعدش زدم شبکه 3 یه برنامه آشپزی بود و ظاهرا سریال تموم شده بود باز حالم گرفته شد از اینکه احساس کردم کلا حوصلمو نداره...اون که نمی دونه تو این مواقع چی به من می گذره. . . اگه بدونه هیج وقت ناراحتم نمی کنه. . .

حتما هر وقت حسشو داشت زنگ می زنه و منم باید اشک ریختن و ناراحت بودنو بس کنم و برم سر درسم....به امید اینکه با یه تماس کوچولو کلی خوشحالم کنه

شب نوشت: نتونستم درس بخونم و رفتم با دوستم باشگاه. آرمین 5 زنگ زد و مثه همیشه باهاش حرفیدم و به روش نیوردم.گفت باشگاه بودم دارم می رم خونه منم گفتم می خوام با دوستم برم بیرون..

رفتیم پیاده روی و شامم رفتیم خونه ی دوست مشترکمون. . .

چشمام دارن منفجر میشن از درد واسه گریه ی امروزم اما هیچی به آرمین نگفتم و نمی گم و مثه همیشه باهاش میحرفم .چون دوسش دارم

الآن زنگ زدم تعاونی بود...حالا صبر میکنم خودش ازم بخواد بعد یه برنامه بذاریم به هر حال من عاشقشم و هیچ چیز اینو عوض نمیکنه.....

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 18:32 ] [ بهار ]
دیشب نشستم کل وبو از اول خوندم یه جاهایی از ته دل می خندیدم یه جاهایی اشک ریختم...یه چیزایی دیدم که به کلی یادم رفته بود...چقدر عشقمون بالا و پایین داشت و چه جوریه که بعد از همه ی اینا با همیم و عاشق تر از همیشه....من همیشه خدا رو شکر می کنم xxx

آرمین یه برادر و 2 تا خواهر داره که با خواهر کوچیکتره راجع به من صحبت می کنه و اون شب عاشورا ما رو با هم که با دوستامون داشتیم قلیون می کشیدیم دید...خلاصه اینکه این چهار شنبه منو دعوت کرد خونشون..یه پسر 9 ساله داره که من عاشخشم چند تا کادو(پازل و بازی فکری و انیمیشن و ...) براش خریدم و رفتم اونجا...

نمی دونین چه پذیرایی ازم شد ...واقعا عالی بود بعدشم شوهر خواهرش اومد و رفتیم یه جای عالی قلیون کشیدیم و شامم رفتیم اکبر جوجه...وای عشقم همش کنارم بود و منو با نگاهاش و کاراش دیوونه می کرد

شبم رفتیم خونشون ماشینمو از پارکینگ گرفتم که برم خونه و عشق جونم با ماشینش اسکورتم کرد و همه پسرا رو پروند!!!

منم یه جای خلوت نزدیکای خونه زدم کنار و اونم منظورمو فهمید که پارک کنه و  بیاد تو ماشینم.نیم ساعت اونجا تو ماشین با هم بودیم و این عاشقونه بودن و فوق العاده بودن شبمونو تکمیل کرد....

برا همتون که عاشقین آرزو می کنم همیشه همچین لحظاتی رو با عشقتون تجربه کنین. . . . .

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 12:10 ] [ بهار ]
سلام به همه ی دوستای وفادارم که هیچوقت تنهام نمی ذارن هر دفعه که میام آپ میکنم میگم باز میام اما نمیدونم چرا اونقدر درگیرم که الآن کلی تلاش کردم تا آدرس وب و رمز یادم بیاد‍‍‍‍!!!

خیلی بده...

منو آرمین خیلی با هم خوبیم عاشق تر از همیشه

یه بار دیگه تو تابستون بهم زدیم من رفتم با یکی دیگه و خیلی زود فهمیدم که اونقدر عاشقشم که نمی تونم جز اون با کسی باشم و بهم برگشتیم اینبار رابطمون با همیشه فرق داره...خیلی عمیقه و با تموم وجود می خوایم با هم باشیم. . .

این طور که برنامه ریزی کردیم اگه همه چی خوب پیش بره تا 2 سال دیگه نامزد میکنیم.

راستی امسال تابستون 28 مرداد اولین بوسه ی عاشقانه ی ما بود و چند شب پیش 7 دی سومین سالگرد دوستیمون.......

سالگردمونو با یه شب تاخیر تو خونه ی ما برگزار کردیم... خودمون 2 تایی

همه چی عالی بود..واقعا بهمون خوش گذشت

حالا خیلی بهم نزدیکیم و همه چیز روبراهه

عاشق خدا جونم که اینقدر مهربونه...

همتونو دوس دارم


[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 20:11 ] [ بهار ]
خوب گاهی وقتا واقعا باید به پدر مادرا نشون بدی که نمیشه همش ازشون پیروی کنی... حالا موضوع بحث هر چی که باشه!!

خوب من خوشحالم..بیشتر چیزا روبراهه آرمینم که برام میمیره اما نیاز به تنهایی دارم... باید یه مدت تو خودم باشم..نه مامان نه بابا نه آرمین .... کسی بهم نگه این کارو بکن یا نکن

اونقدر حساس شدم که احساس می کنم اگه مامانم بهم یادآوری کنه که داروتو بخور داره به حریم خصوصیم تجاوز می کنه و نمی ذاره خودم یادم بیاد.... در این زمینه ها با من مثل یه بچه رفتار میکنه چون فکر میکنه اگه اون بهم خیلی چیزا رو یادآوری نکنه من خودم یادم نمیاد و خیلی چیزا خراب میشه

چی کار کنم که وقتی می خوام وقتمو تو دانشگاه یا بیرون با دوستا بگذرونم همش مامان زنگ نزنه یا پشت هم اس ام اس نده.....من حضورشو با این کارا حتی تو جمع دوستا احساس می کنم و این ناراحتم می کنه

این دفعه اومدم فقط از درد و دلام گفتام...خوب آرمین جونمم خوبه

همه چیز بینمون اوکیه.. داره خونه می خره که بیاد خواستگاری

گاهی به خودم می گم بهار چرا همین الآن باهاش ازدواج نمی کنی و نمی ذاری خوشبختت کنه؟ اما بعد زود به این نتیجه میرسم که خیلی زوده و من هنوز خیلی از کارایی رو که تو مجردی دوست دارم تجربه کنم هنوز نکردم مثل استقلال.! 

[ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 ] [ 16:45 ] [ بهار ]
سلام گرم به همه دوست جونای گلم.خوب و خوش و عاشق هستین؟؟؟؟ 
من که عالیممممممم...همه چی رو به راهه...درسمو می خونم تفریحمو می کنم پیش خونوادمم...آرمینم که هست دیگه چی کم دارم که از خدا بخوام؟

دانشگاه که حسابی خوش میگذره...

آرمین جونم که هر روز عاشق تر از دیروز...باورتون نمی شه اما برام میمیره کاملا واضحه و قابل حسه..

تازه ازم خواسته ازدواج کنیم من ازش فرصت خواستم تا حداقل درسم تموم شه آخه الآن خیلی زوده تازه باید بابامم راضی کنم که مخالفه. البته من نه آرمین باید راضیش کنه...

من خودمم هنوز 100% نیستما.....

آرمین بهم میگه فقط بهم جواب مثبت و قول بده اون وقت که بدونم تو هم دوسم داری و پشتمی با همه دنیا می جنگم...

منم که دوسش دارم....خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی.... ولی خوب اینو بهش نمی گم..

اما فکر کنم خودش می فهمه!!!

وقتی باهاش میرم بیرون دلم نمی خواد حتی یه لحظه چشم ازش وردارمو دستمو از دستش در بیارم و دست از نوازش کردن دستای مردونش بکشم....

خوب طبیعتا می فهمه با این رفتارام!!!

از جمعه هفته پیش که رفتیم یه دوری با ماشین زدیم ندیدمش...دلم تنگیده...الآن هوس کردم بهش بزنگم

امیدوارم خواب باشه... عاشخشممم وقتی صداش خواب آلوده..

خوب برم یکم برنامه بنویسم و بخوابم که صبح کلاس دارم.

دوستون دارم فعلا.
[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 1:44 ] [ بهار ]
سلاااااااااااااااااام به همه با معرفتایی که تو نبودمم میومدین و دوست داشتین زندگیمو دنبال منین عاشقه همتونممممممم.....

الآن چند ماهی می شه که دوباره با آرمین در ارتباطم...واسه اون قضیه بخشیدمش...یعنی بخشش که نه اما بهش گفتم که بخشیدم

الآن دوست پسرم نیست در واقع با هم نیستیم ولی بهش این امکان رو دادم که تو زندگیم باشه..!

این مدت به همه امتحانایی که کردمش خفن جواب دادااااا... دیگه واقعا عاشخم شده..اما من عاشقش نیستم...

دیگه آرمین قبلی نیست ... تغییراتی که اگه بگم شاخ در میارین

آخی....حالا این هست یکی از موردا....تا ببینیم خدا چی می خواد...

ولی خدایی عوض شده..

این هفته امتحانام که تموم شه میام وباتون...

دوستون می دارمممممممم

[ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 23:30 ] [ بهار ]
حوصله ندارم...بعد از یه دوره ابراز عشق شدید با یه پسر و 2 تا دختر تو یه رستوران دیدمش و هر کاری کرد نبخشیدمش....

اصلا حال اینکه کامل تعریف کنم رو ندارم....

فقط خدا رو شکر که دیگه عاشقش نبودم که اذیت شم...

ازش متنفرم...

حتی یه لحظه هم بهش فکر نمی کنم و حسابی دارم خوش می گذرونممم...

و اینکه حالم از همه ی مردا بهم می خوره...ازشون می ترسم...اسم دوست پسر یا شوهر رو می شنوم حالم بد می شه...فکر نکنم تا مدتها نتونم با هیچ مردی رابطه برقرار کنم..

کسی که حرف هر شبش این بود که واسم میمیره و تا ابد عاشقمه... این بود...بقیه بدترن...............


[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 13:22 ] [ بهار ]
اسپانیا رو عشقه............................ ایول...تبریک به همه برو بکس هوادار اسپانیا...من که خیلی خوشحالم.

زبان و آزاد هم تموم شد دیگه هیچ کنکور و امتحانی نمونده...

همچنان مشغول فعالیت های تابستونیم هستم و حسابی سرم شلوغه

آرمین هر چند روز اس می ده و احوال پرسی می کنه 2 شب پیش با بچه ها رفتیم با ماشین کلی چرخیدیم و رفتیم پیتزا زدیم تو رگ...تا 11 بیرون بودیم..(اولین بارم بود)

تو رستوران که بودم آرمین اس داد که "پیتزا خوشمزه بود؟" فکر کنم منو دید...چشماش مثه عقابه..منم گفتم"خیلی..من که رژیمم فقط 1 برش خوردم"

یعنی فکر می کنه هنوزم باید واسه بیرون رفتنم خبر بدم؟؟؟ کم کم عادت می کنه به حالتهای جدیدم..

امروز اس ام اس احوال پرسی داد و بحث قهرمانیه اسپانیا شد که می گفت من اسپانیا و بارسا دوس دارم منم گفتم عاشقه بارسا هستم که گفت"عاشق منم هستی؟!"

گفتم"بودم..اما الآن دیگه......"

گفت:امروز بیشتر از دیروز عاشقمی ..می دونستم"

گفتم"آخی..آرمین جون اینقدر به خودت امید نده...شاید یه احساسی باشه...اما هر احساسی عشق نیست. من دیگه فعلنا نمی خوام عاشق باشم..متاسفم"

گفت:از حرفات معلومه که هنوز عاشقمی ...می دونستم"

گفتم"ای بابا..چقدر یه دنده ای.دوس ندارم بیخودی امیدوار باشی..من عاشقت نیستم"

گفت"باشه چرا داد می زنی؟یواشم بگی دوست دارم می فهمم.فدای تو عشقم"

منم گفتم"من نمی دونم برنامه ات چیه؟ از من چی می خوای؟ تا کجا میخوای پیش بری؟ حتی نمی دونم الآن واسه چی هر چند روز اس ام اس می دی و حالمو می پرسی؟ نمی دونم احساست به من چیه؟ نمی دونم چرا جوابتو میدم...هیچی نمی دونم"

دیگه تا 2 ساعت گذشته و جواب نداد....منم 2 بار اس دادم"چی شد؟ چرا جواب نمی دی؟"

اما خبری از جواب نیست...من همچنان در انتظارم فکر کنم هنگ کرده...

وای ای کاش جواب بده...دوس ندارم ناراحتش کنم...

[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ 22:44 ] [ بهار ]
سلاااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوس جونای با معرفت گلم...خوفین؟؟؟؟؟

وای که چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود.....

دیروز کنکورو دادم و شررش کم شد...البته امروز ساعت3 کنکور زبان دارم و هفته ی بعد آزاد...

وای خدا رو شکر راحت شدم....

رفتم شاتل اینترنت وایرلس گرفتم اما هنوز نیومدن واسه نصبش.... نصب کردن دیگه همش تو اینترنت پلاسم.....

وای اینخده چاق شدم...از فردا صبح رژیم در حد جام جهانی +تردمیل+باشگاه+استخر...........

البته برنامه های دیگه ای هم دارم از یک شنبه کلاس گیتارم شروع می شه ...می خوام دوره ی آرایش هم ببینم(پیش مامی بزرگم) و دوره عکاسی آتلیه....عاشخه عکاسی ام...حتما یه روزی یه آتلیه ی توپ می زنم...و زبان رو قراره خواهرم که مخ انگلیسیه باهام کار کنه...

تازه می خوام از تابستون کارم بکنم...فعلا با ویزیتوریه محصولات آرایشی و ادکلن و ... شروع می کنم...

(دیگه 19 سالمه باید خود کفا بشم!!!!)

راستی با جام جهانی در چه حالین؟ یعنی می شه اسپانیا قهرمان شه؟؟؟

و اما آرمین...........................

ولنتاین..عید..تولدم..و روز زن رو سر موعد بهم تبریک گفت با جملات بسیار عشقولانه و من خشک و در عین حال با احترام جواب می دادم و روز مرد رو هم یه تبریک معمولی گفتم بهش....

دیروزم که بعد از کنکور بهم اس داد و 1.5 صبح امروزم زنگ زد تا 2 حرفیدیم.......

همش می گفت دلم خیلی برات تنگ شده ..دارم  میمیرم...دارم آتیش می گیرم...له له می زنم و ......

گفتم من خیلی وقته دوست ندارم...

گفت کاری می کنم بازم دوسم داشتته باشه...

خلاصه خیلی ابراز عشق و دلتنگی کرد و ازم خواست باهاش برم بیرون(که البته جوابم منفی بود)

موقع خداحافظی گفت"بهار...می تونم بازم بهت زنگ بزنم و اس ام اس بدم عزیزم؟"

گفتم"البته...هر وقت که بخوای!مشکلی نیست"

فعلا که تصمیمم اینه که اگه بخواد می تونه تو زندگیم باشه اما هیچ قول و تعهدی در کار نیست...

من خیلی افکارم عوض شده.....

همتون دوس دارم....


[ جمعه یازدهم تیر 1389 ] [ 12:23 ] [ بهار ]
سلام دوس جونای گلم. دلم نمیاد از شما و از اینترنت خداحافظی کنم اما........

۳ ماه تا کنکور وقت دارم و میخوام خوب بخونم...بعد از ۱۰ تیر که کنکورمو دادم حتما میام و زود به زود آپ می کنم...

منو یادتون نره ها..........برمیگردم...

همتونو دوس دارم....

برام دعا کنین..

عیدتون پیشاپیش مبارک

بووووووووووووس

تا بعد.

[ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ] [ 0:20 ] [ بهار ]

سلام دوست جونا...ببخشید بابت تاخیر طولانیم..اصلا حس و حال نت اومدن نداشتم....اتفاق خاصی هم نیفتاده..

اوه چرا یه اتفاق کو چولو افتاده که حالا می گم...

عشق آرمین که همچنان تو قبرستون عشقیه قلبمه...زیاد بهش فکر نمی کنم..خودمم آرومترم..

راستش به قول شاعر: همه چی آرومه ........... من چقدر خوشحالم  !!

چند وقت پیشا خواب دیدم آرمین تصادف کرد و رفت تو کما!!!!!!!!!!!!!یه هفته بعدش خواب دیدم آرمین تصادف کرد و قطع نخاع شد....!!!!!!!!!!!!!! تو این یه هفته اصلا جلوی نمایشگاه دوستش که همیشه اونجاست هم ندیدمش..... وحشت همه وجودمو گرفت و

بهش اس دادم"سلام.چطوری؟ دیشب خوابتو دیدم.خواب بد.نگران شدم حالت خوبه؟"

گفت"سلام عزیزم.آره 6 روزه پیش از پله سر خوردم دنده ی پشتم شکست.تا الآن بستری بودم.الآن دوستام اومدن دنبالم منو آوردن بیرون"

گفتم"اوه...خوب خدا رو شکر که بهتری.ایشالله که زود خوب شی"

گفت"دستت درد نکنه عزیزم.درساتو خوب بخون"

گفتم"یه وقت فکر نکنی برام مهمیا...نه! فقط چون فامیلمی نگرانت شدم"

گفت"بله.می دونم! تو یکی از بهترین فامیلهای منی عزیزم"

گفتم"بسه دیگه پر رو نشو...بای"

گفت"بای عزیزم"

هی.........................روزگار...!

امروز رفتم دانشگاهه دوستام...یادتونه راجع به بهنام تو یکی از پست ها گفته بودم(پسر دایی مامانم که همسنمه) به اصرار اون رفتم...اما تو کلاس ادبیات یکی از دوستام نشستم و نتونستم برم تو کلاس اون و چند تا از دوستای دیگه ام... وای چقدر خوب بود....منم می خوام زودتر دانشجو شممممممممممممم...برام دعا کنین...

خوب دیگه برم بدرسم...همتونو دوس دارم...اگه کم پیشتون میام منو ببخشین...کنکوریم دیگه...!

 

 

[ سه شنبه هجدهم اسفند 1388 ] [ 23:13 ] [ بهار ]

خوب......

اومدم بگم آرمین پیوست به کوله بار خاطراتم...

تنها چیزی که از اون همه عشق و احساس مونده یه مشت خاطره ی تلخ و شیرینه که خیلی واسم با ارزشه....

عشق آرمین مرد و رفت تو قبرستون عشقیه قلبم...!! البته هر وقت ببینمش با نهایت احترام باهاش برخورد می کنم...اما دیگه عاشقش نیستم...

من می خواستم باهاش بمونم و تو این راه با همه چیز و همه کس بجنگم...اما....زمان خیلی چیزا رو عوض می کنه......اگه الآن با هم بودیم یا اینکه تا همین امروز بر می گشت شاید امروز عاشق تر از همیشه بودم و رو تو تصمیمم واسه اینکه باهاش باشم مصمم تر ....

اما خوب فاصله باعث شد تا به خودم بیام و تصمیمم عوض شد و تونستم عشقشو بفرستم قبرستون قلبم!

حالا دیگه هر وقت بر گرده و دلیلش واسه نبودنش هر چی که باشه راهی نداره... همه چیز تموم شده....

تا تیر ماه درسمو می خونم واسه کنکور...بعدش شاید یه شروع تازه با یکی دیگه...........

 

وای خدا هنوز هیچ پسری ولنتاین رو بهم تبریک نگفت....چه بدبختانه....

فردا چند از جوونای فامیل عم از پسر و دختر و همگی مجرد خونمون دعوتن که بترکونیمممممممم

ولنتاین همه دوس جونام مبارک...........

 

 

بعدا نوشت: یه پسر ولنتاین رو بهم تبریک گفت...فکر می کنید کی؟؟؟؟؟؟؟

آرمین..........................

خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا حالا؟؟؟؟؟؟

همین امروز که این تصمیمو گرفتم اس ام اس داد و داره دوباره عشقمو شعله ور می کنه...

اول اینو داد"سلام.امروز رو باید به نام تو نام گذاری کرد چون از همه ی عاشقا عاشق تری..روزت مبارک عشقه من .سعی کن همیشه عاشق باشی چون از عاشق بودن درسای زیادی می گیری.خوب درساتو بخون.من به تو افتخار می کنم عشقم..تا بودن تو بودن من بودن هستی تو در دلم هستی..ولنتاین مبارک"

بعدشم از این اس ام اس تبریکا داد"ولنتاین بهانه ی زیبایی برای زیبا ترین بهانه ی بودن است.زیستنی زیبا داشته باشی با هر آنکه دوستش داری"

خدااااااااااااااااااااااااااااا...................

دارم تمام تلاشمو کی کنم که جواب ندممممممممممم......

وای خداااااااااااا

چه کار کنم؟؟؟؟؟

 

فردای بعدا نوشت....!!!

دیشب تصمیمو گرفتم که جواب ندم که آرمین باز اس داد"اس جواب نداره؟ یا اینکه خوابی؟ یالا بهم تبریک بگو می خوام بخوابم فردا کلی کار دارم عزیزم"

منم مشغول نوشتن جواب شدم"سلام.ممنون که به یادم بودی.من بهت تبریک نمی گم .تا جایی که من می دونم این روز رو عاشقا به هم تبریک می گن.ما که دیگه عاشق هم نیستیم..هیچ دختری ولنتاین رو به دوس پسر سابقش تبریک نمی گه....."

تا اینجاشو نوشته بودم که زنگ زد..گوشیو گرفتم و حرف نزدم...چند تا الو گفت و قطع کرد...دوباره زنگید........... منم اینبار جواب دادم و یک کم حرفیدیم صداش خوب نمی رسید و زنگ زد خونمون و ۲ ساعت حرفیدیییییییییم....

از عشقی که به من داره گفت..گفت که هر روز و هر شب به یادتم و می خوامت...

منم بهش گفتم که من می دونم به خاطر درسم رفتی و می خوای برگردی...تعجب کرد که می دونم اما خوشحال شد...

ولی من براش توضیح دادم که عشقشو از دلم بیرون کردم...می گفت تو که عاشقم بودی چطور اینقدر راحت از عشقت گذشتی...

گفتم زمان خیلی قدرتش از عشق بیشره.......

گفت هیج راهی واسم نموده ....گفتم نه.........

گفت باشه حتی اگه نتونم اون عشقو دوباره برگردونم از اول تلاشمو می کنم که عاشقت کنم...البته بعد کنکور..........

گفت این ماه خونه می خره و ماهه بعد سانتافه....همه کاراشو داره ردیف می کنه واسه زن گرفتن...

گفت دوس پسر که نگرفتی؟؟ گفتم اگه گرفته باشمم به تو نمی گم..

گفت چی؟؟!!

گفتم آرمین نکنه توقع داشتی بشینم منتظرت....

گفت بهار من این توقع رو داشتم و دارم...

گفتم روزی که داشتی می رفتی بهت گفتم من منتظرت نمی مونم و تو هم گفتی مختاری هر کاری بکنی...تو حتی از من نخواستی که منتظر بمونم...

خلاصه من بهش گفتم که دیگه عاشقش نیستم و اونم گفت که هنوز عاشقمه...........

باید بیشتر فکر کنم و یه تصمیم درست بگیرم....

[ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 ] [ 0:14 ] [ بهار ]

2 روزه تو شکم..

بهترین دوستم دیروز صبح بهم زنگ زد و بی مقدمه خبر نامزدیشو داد..... هنوزم باورم نمی شه...اون همسن منه یعنی فقط 18 سال..!

عین خودم شیطونه حسابی...نمی دونم چطوری می خواد مسولیت یه زندگی رو قبول کنه...با ذوق و شوق واسم تعریف می کرد...همیشه اوایل همینه..........!!

اصلا دوس نداشتم جاش باشم....دیشب بهم گفت "آبجی واسم دعا کن"

از ته قلبم براش آرزو خوشبختی می کنم...

جشن نامزدیش تو عیده...گفت تو و آرمین با هم بیاین...

گفتم من میام اما آرمین که.........

گفت بهاری........هنوزم رابطه ندارین؟؟؟

گفتم نه متاسفانه...

کاش می تونستم بهش بگم که دعوته......

چی می شد اگه باهم می رفتیم؟!!

یهو الآن اینقده دلم هوای عشقمو کرده.........دلم واسش یه ذره شده.. دیگه بعد اون 5 شنبه ندیدمش..حتی از دور...

من آرمین می خوامممممممممممم....

دیگه این روزا بهش فکر نمی کنم...سرگرم درس و کارای خودمم.. خیلی هم شادم و بهم خوش می گذره...

جمعه دارم یه مهمونی می گیریم و چند تا از جوونای فامیل(پسر-دختر) رو دعوت می کنم خونه تا کلی خوش بگذرونیم...فیلم و ورق و پانتومیم و .....

 

آرمین جونم...عشقم....نفسم...عمرم......امیدوارم هر جا و با هرکی باشی خوشحال باشی...این آرزومه عزیزم........دوست دارم..

[ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ] [ 23:40 ] [ بهار ]

دیروز ماهگرد بهم زدن منو آرمین بود...اما یه اتفاقی افتاد....با دوستم طبق روال هر 5شنبه که استراحت دارم رفتیم پیاده روی که تو راه برگشت ماشین آرمین رو دیدم و با کلی جستجوی زیرکانه فهمیدم تو آرایشگاه و داره سشوار می کنه... همون موقع مامی زنگید که یه کاری پیش اومده که باید بیای خونه یه آژانس بگیر بیا...منم از خدا خواسته که آرمین رو ببینم به دوستم گفتم بیا از همین جا در بست بگیریم...منتظر ماشین که بودیم آرمین از آرایشگاه در اومد و منو دید خنده اش گرفت و روشو اونطرف کرد که چشم تو چشم نشینم...و رفت تو ماشینش نشست...همون لحظه یه تاکسی جلومون ترمز می زنه...من حواسم پیش آرمین بود سوار نمی شم...بر می گردم می بینم آرمین داره ما رو می بینه...بعد دو تا پسره از پشت اومدن می گن "چیه؟ می خواین اتو بزنین؟!!"

حالا تا آرمین بخواد استارت بزنه و حرکت کنه هی پسرای سوار ماشینای مدل بالا جلومون ترمز می زدن....که آرمین روشن کرد با نهایت سرعت از جلومون رد شد بدون اینکه سلامی بکنه یا حتی نگاهم کنه.....مام یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه... وقتی اومدم خونه اون گوشیمو که آرمین شمارشو داشت و با خودم نبرده بودمو چک کردم دیدم همون ساعتی که آرمین رو دیدیم بهم زنگیده بود.... بهش اس دادم"سلام.این گوشیم همرام نبود.اگه کاری داری بزنگ به اون خطم " و شماره اونو نوشتم...

درجا زنگید....وقتی اسمشو رو ال سی دی موبم دیدم قلبم 300 تا می زد.....!

گفتم "سلام"

گفت"چطوررررررری؟"

گفتم"بی ادب شدی سلامت کو؟"

گفت"سلام.خوبی؟"

گفتم"خوبم"

گفت"امروز کجا بودی؟"

گفتم"پیاده روی"

گفت "تو خیابون چرا وایستادین؟"

گفتم"که تاکسی بگیریم..."

گفت"اونجا؟!!!!!! چرا نرفتین ایستگاه؟"

گفتم"در بست می خواستیم..."

گفت"آهان پس چرا سوار اون آژانس نشدین؟..."

منم یک کم مکث کردم و جواب ندادم...

گفت"خودم می دونم دلیلشو"

گفتم"خوب چی بود؟"

گفت"که فضولی منو بکنی"(با لحن شوخی گفت)

گفتم"چه خبر؟چه می کنی؟"

گفت"هیچی ...هستیم ...دعا می کنیم به جون شما..."

گفتم"من نیازی به دعای تو ندارم برو واسه خودت دعا کن...!"

گفت"باشه...حالا درساتو می خونی خوب؟"

گفتم"آره"

گفت"پس چرا بیرون بودی؟"

گفتم"5 شنبه ها مشاورم بهم استراحت داده.."

گفت"مشاورت؟ زنه یا مرده؟"

گفتم"یه مرد جوونه.....آخر این ماهم دارم میرم عروسیش.."

گفت"می ری؟مگه کیت می شه؟"

گفتم"می رم چون دعوتم...هیچی...فقط مشاورمه.."

گفت"هر جا دعوت بشی می ری؟"

گفتم"100%"

گفت"نرو!"

بعد از یه مکث کوتاه گفت"فقط زنگ زدم ببینم چه کار می کنی..کاری نداری؟"

گفتم"از اولشم نداشتم.خداحافظ"

گفت"قربونت برم.خدا حافظ"

سعی کردم خیلی سرد و رسمی باهاش حرف بزنم...

وقتی قطع کردم اشکام پشت سر هم اومدن...داشتم دیوونه می شدم...چرا بعد از یه ماه زنگ زده بود....؟چرا با احساساتم اینقدر راحت بازی می کنه...؟

طاقت نیوردمو بهش اس دادم"هنوزم دوسم داری؟ هنوزم واست مهمم؟ اگه نه چرا بهم زنگ زدی؟ می خواستی اذیتم کنی؟"

گفت"اگه مهم نبودی که بهت زنگ نمی زدم.ولی هنوز رو حرفم هستم"

گفتم"باشه.فقط می خواستم مطمئن شم که نمی خواستی اذیتم کنی"

گفت"بازم می گم تو اولین و آخرین کسی هستی که عاشقش شدم.ok?؟"

گفتم"آره می دونم."

گفت"داری مسخرم می کنی؟"

گفتم"نه."

گفت"اینطوری فکر کردم.حالا برو سر درست..."

گفتم"5شنبه ها درس نمی خونم"

گفت"ok."

گفتم"خوب....ممنون که  گفتی هنوزم واست مهمم.حتی اگه راستم نگفته باشی با حرفت خوشحالم کردی...

فکر می کردم با تموم شدن رابطمون احساساتت هم تموم بشن...خوشحالم که صداتو شنیدم..خوش باشی.."

گفت"مواظب خودت باش.شب خوش"

 

نمی دونم چه فکری بکنم...یعنی هنوزم منو می خواد و رفته که من درس بخونم؟؟ فکر می کنه این برام بهتره؟ یعنی واقعا بعد از کنکورم بر می گرده....؟

یه جوری حرف می زد که انگار هنوزم می تونه واسم تصمیم بگیره و هنوزم واسش ارزش دارم و .........هنوزم دوسم داره...

مامانم می گه اون 100% بعد از کنکورت میاد سراغت...

دلیل عمده ای که رفت کنکورت بود...

هر چند دوس نداره که اون برگرده اما این نظرشه......

آرمین عاشقتمممممممممممممممممممم

 

بعدا نوشت:10 بهمن...2.5 بعد از ظهر...

ساعت 4 صبح آرمین اس داد:

"هیچ کس اشکی برای ما نریخت/هر که با ما بود از ما  می گریخت/چند روزیست حالم دیدنیست/حال من از این و آن پرسیدنیست/گاه بر روی زمین زل می زنم/گاه بر حافظ تفاعل می زنم/حافظ دیوانه فالم را گرفت/یک غزل آمد که حالم را گرفت/ما ز یاران چشم یاری داشتیم/خود غلط بود آنچه می پنداشتیم/هیچ کس تنهاییم را حس نکرد/لحظه ی ویرانیم را حس نکرد/آنکه سامان غزلهایم از اوست/بی سر و سامانیم را حس نکرد.                               تنها."

 

آخه یعنی چی ؟ دوسم داره؟؟؟؟؟

چرا با احساساتم بازی می کنه؟

هر کی هر چی از این اس فهمید بهم بگه....

حالا من همش هر اس ام اسی که میاد دوس دارم آرمین باشه....اینطوری دوباره فکرم درگیر می شه...

چرا نمی گه چی می خواد.................

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت؟

نمی دونم بخندم یا گریه کنم؟

نمی دونم امید داشته باشم یا نا امید باشم؟

خدایا تو کمکم کن..............

[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 0:36 ] [ بهار ]

همون طور که من با گذشت یک ماه هنوز فکر کردن به آرمین رو ترک نکردم...مامانم هم هنوز بد گفتن راجع به اونو ترک نکرد و هنوز دعواهای ما ادامه داره....مامانم فکر می کنه من بچه ام و باید رو مخم راه بره تا بهم بفهمونه من آرمین بده...

آقا اصلا قبول..من خودمم قبول دارم آرمین آدمه خوبی نیست....ولی این باعث نمی شه علاقه ام نسبت بهش کم شه....من وقتی می گم دوسش دارم...بعد از یک سال شناختی که ازش دارم و با دونستن همه ی خوبیها و بدی هایی که داره می گم دوسش دارم....کسی نمی تونه نظرمو عوض کنه...هیچ کس.......

 

هی...عشقم کجایی؟؟ حسابی دل تنگتم.. تو چی؟ تو هم دلت تنگ شده؟ هوای منو می کنی؟ بهم فکر می کنی؟ به این فکر می کنی که بی تو برام چه سخته؟

آرمین...آرمین...کجایی آرمینم...؟

چه جوری بهت بفهمونم دوست دارم...

 

29 بهمن عروسیه مشاور تحصیلیمه...شنبه قراره برم پیشش..

 

[ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ] [ 22:37 ] [ بهار ]

دارم به زندگیم ادامه می دم..نمی خوام کم بیارم و غرورمو زیر پا بذارم تا به آرمین بزنگم...فقط صبر میکنم.سعی هم نمی کنم تا ازش متنفر شم یا فراموشش کنم..چون خاطرات زیادی باهاش دارم...

گاهی دلم خیلی می گیره مثل امشب که نمی تونستم درس بخونم...

ولی 2 هفته پیش رفتم مشاوره و برنامه ریزی درسی... دارم خوب می خونم...پر از انرژی مثبت شدم...امیدوار به آینده...سرحال و ..

خلاصه اوضاع الآن ردیفه......

خدا رو شکر می کنم....خیلی دوست دارم خدا جونممممممم...

دارم کتاب 4 اثر از اسکاول شین رو می خونم...خیلی جالبه...کلی باعث تحولات روانی و فکریم شد...!!!

دلم آرمین می خواد.........چند روزه که از دورم ندیمشششششششششش........

الهی فدا شم عخشمو......چیه؟؟؟ هرچقدر دلتون می خواد بهم فحش بدین و بگین که من دیوونه ام...آره خوب دیوونه ام...دیوونه ی آرمین...!

 

هی پسر بی معرفت...شاید یه روزی......می دونم که اینا رو نمی خونی اما می خوام بدونی با هر کی و هر کجا که باشی و منم با هر کی و هر کجا که باشم دوست دارم...همیشه دوست داشتم و خواهم داشت...همیشه...

 

نمی دونم آینده چی می شه شاید من با یکی دیگه برم و اونم با یکی دیگه....اما اینو مطمئنم که یه گوشه ی قلبم همیشه مال آرمین می مونه....

می دونم وقتی برم دانشگاه همه چی عوض می شه حتی من.... شاید نظرم به کلی در مورد آرمین تغییر کنه...

اینم می دونم آرمین یه روزی بر می گرده...فقط امیدوارم اون روز خیلی دیر نشده باشه.......

 

دوست جونا دوستون دارمممممممممممممم

 

 

[ یکشنبه چهارم بهمن 1388 ] [ 22:42 ] [ بهار ]

روزای سختیه .....تو ظاهر دارم خیلی قوی با جدایی از آرمین کنار میام..اما از درون دارم دیوونه می شم..خوب دوسش دارم...نمی تونم به این راحتی فراموشش کنم..همش از دور می بینمش...اما اون منو نمی بینه...

راهای زیادی رو امتحان کردم...موبایلمو خاموش کردم..سعی کردم با پسر عموی بابام که دوسم داره بیشتر حرف بزنم...درس رو جدی تر گرفتم...با دوستام گشتم.........اما هیچ چیز نمی تونه مانع فکر کردن به آرمین بشه..

کلی حرف دارم که باهاش بزنم اما غرورم بهم اجازه نمی ده بهش زنگ بزنم...اونم که نمی زنه..............!

 باید بهش بفهمونم که چقدر دوسش دارم.باید ازش بخوام باهام حرف بزنه و بگه چرا نمی خواد ازدواج کنه و بگم اگه مشکل خاصی داره این مشکل هر چی که باشه باهاش کنار میام...هر چی....

حسام تو کامنتش نوشت اگه بگه ازم بچه دار نمی شی بازم زنش می شی؟؟؟ باید بگم معلومه ..این که چیزی نیست فقط کافیه بهم بگه مشکلش چشه من درکش می کنم و قبولش می کنم...

اگه مشکل مالی داره واسم مهم نیست...حاضرم 2 تامون از صفر شروع کنیم و زنرگیمونو بسازیم....

حتی اگه مشکل جن.سی داشته باشه هم واسم مهم نیست.... اگه نتونم تا آخر عمرم باهاش رابطه داشته باشم بازم زنش می شم.... این اصلا واسم مهم نیست...همین که بدونم آرمین مرد منه و هر روز و شب کنارشم یه دنیا برام ارزش داره...

یا حتی چه می دونم اگه یه بیماری مهلک داشته باشه..مثلا ایدز داشته باشه ..اینم برام مهم نیست...بازم باهاش می مونم...

دیگه مشکلش بد تر از اینا که نیست......

مگر اینکه خودش بخواد مجرد باشه و با دوستاش بگرده و مشروب بخوره و خوش باشه....که این یکی رو نمی تونم کاریش بکنم...

 

آخه چطوری باید گیرش بیارم و باهاش حرف بزنم...چطوری بفهمونم که عاشقشم.....با همه چیزش می سازم......باید بهش بگم می تونه واسه هر چیزی رو من حساب کنه...

تنها آرزوم اینه که دوباره رابطه ام با آرمین شروع شه...من عاشقشممم

[ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 ] [ 11:0 ] [ بهار ]

اگه می خواین داستان جداییمونو بدونین...خوب بهتون می گم...

بعد از اینکه قهر کردم و چند روزی از هم بی خبر بودیم 3 صبح شنبه بهم اس داد که من 6 صبح خوندمش...نوشته بود"بهار متشکرم...برای همه وقتهایی که به حرفام گوش دادی همه وقتهایی که خواستی کنارم باشی همه وقتهایی که با من شریک بودی همه وقتهایی که تو چشمام نگاه کردی و به صدای قلبم گوش دادی همه وقتهایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی همه وقتهایی که گفتی دوست دارم و عاشقتم.... به خاطر همه ی اینا هیچوقت فراموشت نمی کنم و همیشه دوست دارم....این بود پایان عشق ما...............the end...."

داشتم دیوونه می شدم..هنگ کردم...نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده...

بهش اس دادم و خواستم بهم بگه چرا و برام توضیح بده..می دونستم خوابه من بیدار موندم  و منتظر جوابش...

ولی مگه زمان می گذشت....من بی اختیار اشک می ریختم تا ساعت1 که جواب داد"سلام.تا حالا خواب بودم.1. تو اولین و آخرین کسی بودی که عاشقش بودم 2.من قصد ازدواج نه با تو نه با کس دیگه ای رو ندارم 3.نمی خوام به پای من بسوزی چون تو خیلی بهتر از منی و تازه اول راهی 4.من می خوام آزاد باشم و کسی بهم نگه که کجا برم و چه کار کنم 5.من چیزی برای از دست دادن ندارم و دنبال چیز جدیدی هم نیستم 6.دوست دارم و برات آرزوی خوشبختی می کنم..تمام....."

واقعا عصبی شدم . هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم...گفتم تو یه عوضی هستی که یه سال با احساساته من بازی کردی...گفتم خیلی آشغالی و ....

گفت"من بازی نکردم.به نفعته که با من نباشی. فکر کردی برای من آسون بود.3 ماه داشتم فکر می کردم تا بهت بگم اما نتونستم.دیوانه من به خاطر تو این کار رو کردم تو با من بجایی نمی رسیدی باور کن."

گفتم"تو حق نداری واسه آینده و زندگیه من تصمیم بگیری و مشخص کنی چی به نفعمه...بعد یه سال اینا رو فهمیدی؟"

مثل ابر بهار اشک می ریختم..بهش اس دادم و گفتم"oka..فقط برای آخرین بار بیا اینجا"

گفت"الآن نه غروب میام"

می خواستم تو چشمام نگاه کنه و بگه می خواد ترکم کنه...می خواستم برای اولین و آخرین بار محکم بغلش کنم و تو بغلش اشک بریزم تا آروم شم اما....

هر چی ازش خواهش کردم قبول نکرد.....حتی حاضر نشد کار به این کوچیکی رو برام بکنه...و نیومد...

دیگه عصبی شدم و اس نداد"نیا...دیگه هیچ وقت  نیا...تو یه پست فطرت آشغالی... ازت متنفرم...."

گفت"حتی اگه ازم متنفر باشی کار من درست بود بعدا به حرفم می رسی..منو تو برای هم ساخته نشده بودیم.تو ماله یه زمان دیگه ای من ماله یه ......."

گفتم"هی آقا..اینقدر منو احمق فرض نکن...اگه تو الآن فهمیدی نمی تونی منو خوشبخت کنی من مدتها پیش اینو فهمیده بودم..فکر می کنی چرا 100 بار با دلایل چرت و پرت باهات بهم زدم؟ و آخرش باز باهات موندم...؟چون عاشقت بودم...مگه یادت نیست بعد کنکور بهم گفتی نمی تونی ازدواج کنی و من گفتم بازم تا آخرش باهات می مونم...وقتی دیدی اینطوریه گفتی پس بهم وقت بده تا بتونم خوشبختت کنم...منم باهات موندم..."

با کمال پر رویی گفت"یه سوال.اگه من با تو ازدواج نکنم بازم باهام می مونی؟؟"

دوباره گفت"من می خوام تو آیندت معلوم باشه.من برای ازدواج با تو ساخته نشدم همین.ولی عاشقتم.من باید بین تو و سرنوشت خوب تو یکی رو انتخاب کنم"

گفتم"کاش میومدی اینجا و تو چشام نگاه می کردی و حرف می زدی"

گفت"برای همین نیومدم.مگه دیوونه ام بیام اونجا کتکم بزنی؟؟"

باورم نمی شد من اینقدر ناراحت و عصبی و اون داشت همه چی رو راحت و به مسخره می گرفت...

خلاصه بهش گفتم بد کردی و اونم گیر داد که بخاطر تو بود...

گفتم "حیف شد برای آخرین بار همدیگه رو ندیدیم...بای"

گفت:"حالا کی خواست بهم بزنه ؟ تو شرایط منو قبول کردی منم حرفی ندارم.اگه خودت اینجوری راحتی منم خیالم از بابت وجدانم راحته.تو عشق منی"

پسره عوضی حالا داشت واسه من شرط می ذاشت...تحفه...!

گفتم"خیلی پر رویی آرمین...!"

گفت"آخه تنم به تن تو خورده.از خودت پر رو تر ندیده بودی که دیدی!"

بعد گفت"من نمیام پیشت آخه می دونم می خوای دعوام کنی.عشق من باش.جون من باش.نذاری یه روز این دلو تنهاش.هی دیوونه.دوست دارم...."

دوباره گفت"من که نمی خوام باهات بهم بزنم تازه اول راهه..این یه امتحان سخت بود.قبول شدی عزیزم"

وای خدا چرا وقتی اینو گفت اینجا نبود که خفه اش کنم....داشت با من مثله یه اسباب بازی رفتار می کرد...

غروبش بهم گفت"فلان شهرم خونه ی دوستم.اگه اومدم  میام میبینمت.."

من و دوستم بیرون بودیم به دوستم گفتم بیا از طرف اون نمایشگاه دوستش بریم و دیدم اونجاست...اومد تو کوچه روبروش و دوستم رفت تا تنها باشیم....خیلی شاد و سرحال بود....بر عکس من..

یک کم با هم حرف زدیم و به زور دستمو گرفت...صورتمو گرفت تو دستاش...گفت من عاشقتم اما هر چی می گم بخاطر خودته...رفتبم جلو نمایشگاه و سوار ماشینش شدم...عجیب بود هیچ وقت جلو نمایشگاه باهام سلام و علیکم نمی کرد...دلش نمی خواست دوستاش بدونن ...اما اینبار دستمو گرفت جلوی همه ی دوستاشو منو سوار ماشین کرد و رسوند خونه...

گفت عاشورا میام همون جای پارسال...

صبح عاشورا رفتیم همون جایی که هر سال می رفتیم آرمین و دوستاشو زن و بچه هاشونم بودن..

خسته که شدم سوئیچشو گرفتم و با دوستم رفتیم تو ماشینش نشستیم...

کلی بهم اس دادیم و زنگ زدیم..یک کم هم تو ماشینش با هم نشستیم و حرف زدیم....روانیم کرد همش می ترسید یکی ما رو ببینه...

اصلا مثل قبل نبود اما همش می گفت من همون آرمینم..

خواست منو دوستمو برسونه اما ما زودتر پیاده رفتیم...

شبش خیلی فکر کردم...فهمیدم که نباید باهاش باشم وقتی با هم آینده ای نداریم...

فرداش رفتم اینترنت و یه نامه ی خداحافظی تو وب قبلیم واسش نوشتم...

فردا بعد از ظهرش رفت خوند و اس داد"خوندم.عزیزم بازم در اشتباهی! تو عشق اول و آخرمی اینو بدون تا وقتی که با تو بودم به هیچ دختری نگاه نکردم.تو همیشه مال من بودی و هستی.من به تو افتخار می کنم.عاشقتم"

بهش گفتم"همین که گفتم وقتی آینده ای نداریم نباید باهم باشیم"

هر چی اس می دادم و خداحافظی می کردم جواب نمی داد..گفتم "چرا جواب خداحافظیمو نمی دی؟"

گفت"نمی دم چون نمی خوام.اینقدر با حرفات منو اذیت نکن.فقط خدا می دونه چی تو دل من می گذره"

گفتم"چرا من نباید بدونم..تو منو می خوای یا نه؟ اگه آره واسه چی؟ تفریح؟ خوشگذرونی؟ دوستی؟ آینده و ازدواج؟؟؟"

گفت"من تو رو واسه همه چی می خوام.ولی آینده ام گنگ و مبهمه.بذار یه مدتی از هم جدا باشیمتا من به یه نتیجه ای برسم عزیزم که از خودم و تو چی می خوام"

گفتم"فکر نکن من منتظر می شینم که تو فکر کنی با توجه به نتیجه ی تو زندگی کنم.هیچ قولی بهت نمی دم.عاشقت می مونم اما منتظرت نمی مونم.تو 32 سالته هنوز نمی دونی از زندگی چی می خوای.فکرم نمی کنم هیچ وقت بفهمی! سعی کن بزرگ شی و مثل مردای هم سنت زندگی کنی نه مثل یه پسر بچه ی 20 ساله که همه چی رو تو تفریح و خوش گذرونی می بینه..آرزو می کنم که موفق شی و به یه نتیجه درست برسی..اینم بدون دیگه نمی تونی منو بدست بیاری.برو دنبال یکی مثل خودت که با هم خوشبخت شین.بای"

گفت"همون که گفتم.باید با خودم خلوت کنم.تو هم مختاری در این مدت هر کاری می خوای بکنی.بای"

و اینگونه به پایان رسید عشق ما.............

گرچه فکر می کنم این قصه سر دراز دارد....!

بالاخره یه روزی میاد سراغم و تنها چیزی که بهش می گم اینه که"بهتره بری به جهنم...!"

خط اصلیمو خاموش کردم و یه ایرانسل روشن کردم...

2 شب پیش تو مغازه دوستش بود و از درو دیدمش اما هیچ حس خاصی بهم دست نداد حتی دلمم تنگ نشده....

اما دلم براش می سوزه....مطمئنم یه مشکل اساسی داره .....کاش بهم تکیه می کرد و باهام درد و دل می کرد...کاش می دونست با جون و دل به حرفاش گوش می دم و درکش می کنم و هر کاری از دستم بر بیاد واسش می کنم...

حدسم اینه که مشکل مالی داره....

خلاصه از کاراش و حرفاش و ... می شه اینطوری برداشت کرد...

اما کاش بگه تا کمکش کنم...این همه اذیتم کرد اما من همشو می بخشم چون می دونم تقصیر خودش نیست......من دوسش دارم و باید کمکش کنم...اما نمی دونم چطوری...چطوری باید ازش بخوام باهام حرف بزنه اونم تو این وضعیت که بهم زدیم...شاید باید صبر کنم تا خودش برگرده...

من دیگه دوست دخترش نمی شم و هیچ وقتم باهاش ازدواج نمی کنم...اما باید کمکش کنم...باید بدونم مشکلش چیه...بغلش کنم و بهش روحیه بدم...این مشکل هر چی که باشه باهاش کنار میام...

این فقط یه حدس بود...نمی دونم درسته یا نه....؟؟

 

نمی دونم بازم آپ می کنم یا نه؟؟؟ اما خیلی دوستون دارم دوس جونام...

[ یکشنبه سیزدهم دی 1388 ] [ 18:41 ] [ بهار ]

11 صبح

 

2 شب پیش با دوستام رفتم خیابون و هیئت و ... ساعت 11! خیلی حال داد البته از آرمین اجازه گرفتم و اونم گفت خوش بگذره عزیزم!!!

برام عجیب بود توقع داشتم بگه نرو یا اینکه بگه منم میام اونجایی که می ری... یا مرتب بهم اس بده و چک کنه که کجام....اما هیچ کاری نکرد!!!

پسره بی غیرت انگار اصلا واسش مهم نبود دوست دخترش این وقته شب بیرونه!!

حقش بود از یکی از پسرای خوشملی که بیرون بودم شماره می گرفتم !!

اما من دخمل خوفیممم.....!

ساعت 2 حال مامیم بد شد و بردمش بیمارستان تا صبح اونجا بودیم...فشارش رفته بود بالا...

از 3 تا 4 داشتیم با آرمین به هم دیگه اس میدادیم..

دیشب بهش اس دادم جوابش یه ساعت و نیم بعد اومد یعنی ساعت 10.5 اسشو دیدم دوباره اس دادم اما تا 1 هر چند تا اس دادم جواب نداد!!!!

1 اس داد که من و 2 تا از دوستام یهویی رفته بودیم تکیه...الآنم داریم میریم خونه!

پرسیدم کجا؟

گفت فلان جا...

گفتم می دونی که الآن ساعت 1 صبحه.. و سینه زنی ها 11.5 تموم شدن!!!!

گفت خوب آره.شام رفتیم خونه ی فلانی. Ok ؟؟

گفتم اصلا به من چه! شب خوش...

دیگه جواب نداد...!

اینقدر ساده از مسایل می گذره که گاهی روانیم می کنه...

شرط می بندم که مثلا دیشب نفهمید که ازش ناراحت شدم یا اینکه واقعا واسش مهم نیست که ناراحتم کنه...

نمی دونم چرا فکر می کنه من احمقم...!!

انگار نافشو با دروغ بر یدن...!

اگه مهمونی بود که نمی مرد جوابمو بده...

حداقل واسه دروغاش برنامه ریزی نمی کنه که لو نره.... وای خدای من...!

منه دیوونه چند ماهه منتظره محرمم که خاطرات پارسال تکرار شه و همش با آرمین باشم ...اما ظاهرا اون اشتیاقی نداره که با من باشه...ترجیح می ده با دوستاش باشه و کارایی بکنه که خدا می دونه چیه!!

شایدم من خرم که می خواستم برم بیرون بهش احترام گذاشتم و اجازه گرفتم...

از این بعد مثل خودش رفتار می کنم...هر شب می رم بیرون و کلی با دوستام خوش می گذرونم و هیچیم بهش نمی گم حتی اگه اون بگه و واسم مهم نیست که اون کجا می ره و با کیه...خودمو عشق است...

یه عالمه پارچه خریدم که مانتو و شلوار بدوزم...چند تا بوت هم دیدم که خوشم اومد این هفته می رم که یکی بخرم...ابروهامم پر شده  و می تونم یه مدل خوشگل بگیرمشون...صورتمم باید اپیلاسیون کنم..

هنوز واسه موهام تصمیمی نگرفتم...

خوب عاشورا نزدیکه دیگه..باید کلی خوشگل کنم برم بیرون..!!!!!!!!!!!

تازه رژیم گرفتم خفن.... رفتم 40 تومن واسه خودم خرید کردم...کورن فلکس رژیمی...شیر بدون لاکتوز...مایونز بدون کرسترول...آب میوه ی بدون شکر افزوده و .......

می خوام اینقدر خوشتیپ کنم که بترکونمممم....

آرمینم اگه همین طوری پیش بره باید تو خواب ببینه که منو داره....!!!

 

11:30 شب

 

امشبم با دوستم رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم...به آرمینم هیچی نگفتم...

آرمین امروز هیچ اسی بهم نداد و زنگ نزد..ظاهرا فهمیده باهاش قهرم یا شاید باز با دوستاش رفته جایی...در هر صورت اگه تا ابدم خبری ازش نشه من که عمرا خبری ازش نمی گیرم!!!!

 

این دفع بهش سیاست می کنم ...باید نازمو بکشه....

[ سه شنبه یکم دی 1388 ] [ 23:52 ] [ بهار ]

چقدر زود گذشت...

پارسال همه ی شبای محرم آرمین رو می دیدم... آخه چند روز از آشناییمون می گذشت و پر از شور و شوق و احساس بودیم...احساسی که حتی یه ذره هم در من تغییر نکرده...اما آرمینو نمی دونم....

می خواستم 6 دی روز آشناییمونو جشن بگیریم اما می شه عاشورا...!

 

راستی انگشتم خوف شد.. آتل رو در آرودم..چند روزی ورم داشت اما حالا دیگه خوبه...

سرما خوردم در حد بنز...

صبح حتی نمی تونستم لیوان رو تو دستم نگه دارم از بس که بی جون بودم..!!!

خلاصه به لطف 2 تا پنی سیلین و کپسولای آموکسی سیلین و 3 تا دگزا متازون و ادلت کلد و چند تا کدیین با یه عالمه آب میوه و کباب و سوپ الآن می شه گفت بهترم...!!!!

خوب راستش اون روز آرمین بهم زنگ نزد تا فرداش هم اس نداد...فرداش اس داد و من سرد برخورد کردم...

ظهر روز بعدشم اس داد بهش گفتم "فهمیدی که ازت چند روزه که ناراحتم؟"

گفت"آره فدای تو . فهمیدم"

(من که نفهمیدم از کجا فهمید!!!)

پرسیدم"دلیلشم می دونی؟"

گفت"نه"

گفتم"باشه. ناهارتو بخور..."

دیگه ازم دلیله ناراحتیمو نپرسید........!!!! انگار اصلا واسش مهم نبود...

2 روز پیشم بهش زنگ زدم چون دلم تنگ شده بود و نتونستم جلوی خودمو بگیرم...یک کم حرف زدیم..

امشبم تا حالا از آرمین خبری نشد چند تا اس بهش دادم تا بالاخره جواب داد"من خونه ی دوستمم...حالمم خوبه.فدای تو"

گفتم"ممنون که حال منم پرسیدی!!!!!!!!!مرسی منم خوبم!!"

دیگه جواب نداد...اگه اینجا بود خفه اش می کردم....

 

امشب تو وبلاگ نگین جون جونیم یه چیزی خونم که داغونم کرده یه عاشق به اسم مینا عشق زندگیش نامزدش محمد مهدی رو تو یه تصادف از دست داد...

از اینجا بهش تسلیت می گم و امیدوارم خدا بهش صبر بده... شما ها هم یه فاتحه بخونین و واسه آرامش مینا جون دعا کنید...

[ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 22:29 ] [ بهار ]

امروز رفتم بیمارستان.....

از دیشب انگشت اشاره دست راستم می دردید..یادم نمیومد که ضربه ای خورده باشه...خلاصه با درد خوابیدم... صبح 5.5 از درد انگشت بیدار شدم..

انگشتم ورم کرده بود و درد می کرد و بدبختانه ساعت 8 آزمون قلم چی داشتم....وقتی مامان بیدار شد و بهش گفتم بهم گفت آزمون ندم و برم بیمارستان اما به دروغ گفتم زیاد درد نداره..اوایل آزمون دورس عمومی بود اما وقتی دیفرانسیل شروع شد و راه حل های طولانی پدر انگشتم در اومد...

خلاصه تا ساعت 12 از انگشت بیچاره کار کشیدم...وقتی مامی اومد دنبالم و پرسید چطوری؟ گفتم لطفا بریم بیمارستان....

رفتیم و عکس برداری کردن و گفتن شکستگی نیست...دکتر گفت یا ضربه ای خورده که حواست نبود و یا اینکه مفاصل انگشتت متورم شده و التهاب کرده... خلاصه یه آتل بستن و گفتن تا دو سه روز باشه تا دردش کم شه....

فکر کنم این چند روز فقط مجبورم عمومی بخونم!

نمی تونین تصور کنین که با چه فلاکتی دارم تایپ می کنم...

احساس می کنم باز از اون دوره هاست که آرمین سرد و کم توجه شده...همون دوره ها که ازشون متنفرم....

کم اس میده...حتی اس هاشم کوتاهن...گاهی هم نمی ده... چند شب پیشم که گوشیش خاموش و بود خودش که می گفت "گوشیم قاطی کرده بود!!"

روز قبلشم تا شب اس نداد من که دادم جواب نداد و من نگران شدم باز اس دادم بعد زنگید و گفت" اس میدم سند نمی شه...خطا مشکل داره..من خوبم و خونه ام...."

نه سلامی نه احوال پرسی ای و نه خداحافظی!!!!!!!!!!!!!!!!

عجیب نیست ؟؟؟

تازه صداشم سرد و بی حوصله بود...

و اینکه امروز خودم بهش اس دادم و قضیه انگشتمو گفتم تا بهم بزنگه و حالمو بپرسه و کلی لوسم کنه....

اون ۲ ساعت بعد یه اس داد که "الهی فدات شم خواب بودم و..."

همین!

هنوزم نزنگیده که حالم بپرسه....یعنی این کار رو می کنه؟ من که بعید می دونم!

تو کتاب زنان ونوسی-مردان مریخی خونده بودم مردا یه دوره هایی این طوری می شن و نباید بهشون گیر داد تا خودشون خوب شن....

خوب گناه ما چیه؟؟؟

حالم از این وضع بهم می خوره...

این فکرم راحتم نمی ذاره که نکنه با یکی دیگه باشه که به من بی میل شده.....

وااااااااااای....چند شب پیش شنیدم که می گفتن مردا واسه ازدواج با یه زن دیگه به اجازه زن اول احتیاج ندارن....!فقط باید ثابت کنن که پول دارن خرج هر دو تا رو بدن....

فکرشو بکنین......!!!!!

مامی الآن اومد تو اتاقم و گفت از یکی از دوستاش که خارج از کشوره و قبلا سریال ویکتوریا رو دیده شنیده که آخرش چی می شه...

منم تمام سعی ام رو کردم که جلو خودمو بگیرم و ازش نخوام بهم بگه چی می شه و موفق هم شدم....!

[ جمعه بیستم آذر 1388 ] [ 20:0 ] [ بهار ]

روز دانشجوی همه ی دانشجوهای گل مبارک... ایشالله سال دیگه بیاین و به من تبریک بگین...

خوب چند شب پیش با آرمین جونم یه ساعتی حرفیدیم...خیلی عالی بود..

گفت اگه تهران قبول شدی و واست خونه رهن کردن هر سه شنبه میام پیشت و تا جمعه می مونم...

گفتم عالیه...شبا هم می تونی رو کاناپه بخوابی..گفت تو کجا می خوابی؟

گفتم معلومه رو تختم تو اتاقم...

گفت بهار خیلی نامردی...

گفتم برو خدا رو شکر کن نمی گم که تو حیاط بخوابی عزیزم....

وای یعنی می شه برم تهران و این رویاها به واقعیت تبدیل شه؟؟؟ برام دعا کنین...

فرداش که می شد شنبه یه مزاحم داشتم می گفت کامرانم و هی اس می داد...به آرمین گفتم و دایورت کردم رو خطش اما آرمین موفق نشد باهاش حرف بزنه منم به بابام گفتم...بابا جونم حسابشو رسید....

حدس می زنم از طرف آرمین بوده باشه...امیدوارم خیالش جمع شده باشه.....

خوب یک کم از بهنام بگم...پسر داییه مامیمه..هم سن منه...تو یه روز به دنیا اومدیم!..ما با هم بزرگ شدیم...تمام لحظه های بچگیم با اون طی شد آخه همیشه خونه ی ما بود حتی تعطیلات با خانواده اش خارج از کشور نمی رفت و خونه ی ما می موند....

ما خیلی به هم وابسته بودیم...کم کم که زمان گذشت و بزرگتر شدیم بینمون فاصله افتاد...اما حالا رابطمون خوبه مثل دو تا فامیل و دو تا دوست....

اما تازگیها یه چیزایی فهمیدم...اینکه یه حسی از بچگی توش مونده و بهم علاقه منده...

چند ماه پیش خالم یه چیزی اتفاقی تو خونش شنید..بهنام داشت به باباش می گفت اگه بهار نشه من تا 40 سالگی ازدواج نمی کنم...

از اونجا به بعد تحقیقات مامی و خالم شروع شد و با زیر نظر گرفتن همه ی رفتارا و حرفا به این نتیجه رسیدن که بععععله بهنام به بهار علاقه دارم...اونم شدید...چون از بچگی این حس بوجود اومده...

هر چقدر که خانواده ام با ازدواج من با آرمین مخالفن با بهنام موافقن...!

من که گیجم...در مرد خواستگارای دیگه اصلا نمی خواستم صحبت شه چون عشق به آرمین تو دلمه....اما در مورد بهنام....نمی دونم...زندگی با اون تضمین شده است از هر جهت....

اما من آرمین رو دوست دارم...

خودمم نمی دونم باید چه کار کنم....

نمی خوام به این زودی به ازدواج فکر کنم...فعلا که آرمین جونمو دارم....

[ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ] [ 23:49 ] [ بهار ]

شک چیز بدیه....

من همش نگرانم....که آرمین با کیه؟ کجاست؟ چه کار می کنه؟ بهم راست می گه؟ و هزار تا فکر دیگه......

شما دخترای عاشق دیگه اینطوری نیستین؟؟

وقتی آرمین اس می ده و می گه دارم میرم دور بزنم دلم می خواد موبایلمو بندازمو بشکونم....شاید زیادی حساسم...اما خوب یک کم حق دارم...خوب اون اوایل رابطمون امتحانشو بد پس داد..!!!

خوب اصلا چه معنی داره پسر هر روز با ماشین بره و خیابونا رو دور بزنه؟؟؟؟!!!

چه کار کنم؟

بقیه چه کار می کنن؟؟

این فکرا مختص الآن نیست...واسه بعد از ازدواجم هست....!

 

می خوام یک کم تغییرات کنم...

مثلا لاغر کنم..ابروهامو کوتاه تر کنم ... موهامم رنگ کنم...البته می دونم آرمین نمی ذاره رنگ کنم...امان از دست این آقایون...

 

دیشب خواب دیدم شریف قبول شدمممممممممم....

داشتم از خوشحالی خفه می شدم....

یعنی می شه برم تهران؟؟؟؟

مامان اینا گفتن اگه تهران قبول شم خونه رهن می کنن واسم...این عالیه.....تنهایی چه حالی می ده...

گرچه از عشقم دور می شم...و اون دوست داره اطراف قبول شم...

اما من عاشق پیشرفت کردنم...می خوام درس بخونم...کار کنم...پول در بیارم....

 

 

الآن عشقم بهم گفت"تو همیشه تو قلب و جسم و روح و همه ی وجود منی...از خودمم به من نزدیک تری"

بیشترین چیزی که الآن می خوام بغلشه......چون سردمه....

آرمین عاششششششششششششششششششششقتم .....

[ جمعه سیزدهم آذر 1388 ] [ 0:7 ] [ بهار ]

سلام به زندگیم عشقم نفسم جونم عمرم وجودم همه کسم.....

نمی دونم کی آدرس این وبلاگ رو به آرمین می دم...یا اینکه اصلا می دم بهش یا نه؟

در هر صورت خیلی دلم می خواست یه سلام گرم و حسابی اینجا واسش بنویسم...

وای که دلم براش یه ذره شده...از روز تولدش تا حالا ندیدمش آرمینمو....

خیلی دلم می خوا د که با آرمین باشم...یه جایی دور از همه آدما.....یه جایی که فقط من باشم و آرمین....

وای خدا داره اشکم در میاد....یعنی اون روز می رسه....؟؟؟ کی؟!

من آرمینمو می خوام....

می خوام محکم بغلش کنم....سرمو بذارم رو شونشو و اون سرمو نوازش کنه....تو چشمای هم نگاه کنیم و متوجه گذشت زمان نشیم...  

آرمین خیلی می خوامت عشقم......دیوونتم دیوونه...

[ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ] [ 0:50 ] [ بهار ]

سلام ...بازم اومدم با یه عالمه تاخیر...

خوب اول از سه شنبه بگم 26 آبان که تولد آرمین جونم بود..اما مامانم بهم اجازه نمی داد باهاش برم بیرون و جشن بگیریم..خیلی حالم گرفته شد......اما خوب منو که می شناسین....بالاخره به هدفم می رسم...!!!

با هزار تا قول و وعده مامانو راضی کردم و با آرمینم رفتیم بیرون........

وای....خیلی عالی بود....خیلی لحظات خوبی بود...اما حیف که لحظات خوش همیشه زود می گذرن..و تبدیل به خاطره می شن.....تولد آرمین هم به خاطره های خوبم اضافه شد.....

خیلی دلم می خواست اون روز واسه اولین بار بغلش کنم و صورتشو ببوسم و تولدشو تبریک بگم...اما دختر خوبی بودم و جلوی خودمو گرفتم...

فعلا رابطمون خوبه....همدیگه رو دوست داریم و از با هم بودن خوشحالیم...

نمی دونم آخر این قصه قراره چی بشه...اما الآن از اینکه عضوی از زندگیمه و از  اینکه دوسش دارم راضیم و لذت می برم..

اوضاع تو خونه هم خوبه...من و مامان هم خدا رو شکر مشکلی نداریم...

درسمم خوب می خونم...

[ یکشنبه هشتم آذر 1388 ] [ 0:21 ] [ بهار ]

 

اوضاع تو خونه افتضاحه الآن مامان رفته بیرون احتمالا زود میاد منم سریع اومدم بعد مدتها بنویسم...

حرفام خیلی زیاده اما وقت نمی کنم همه رو بگم....

اول دلیل جو خرابه خونه رو بگم.....درس...........!!!

این موضوع تکراری که داره جون هممون رو می گیره....

چند روزی درس رو گذاشتم کنار...مامان عصبی شد گفت اگه نمی خوای بخونی کلاساتم کنسل کن که هزینه اضافی نشه و منم تکلیفمو بدونم...منم شنبه تصمیممو گرفتم و گفتم داره بهم فشار میاد دیگه نمی خوام بخونم کلاسامم کنسل کردم.........

هیچ کسی نمی تونه حدس بزنه چه قیامتی به پا شد........

بعد از دعوا شروع کرد به تهدید کردن من و از نقطه ضعفام استفاده کرد....گفت اگه درس نخونی ماهواره جمع می شه..موبایلتو می گیرم..بیرون حق نداری بری..همیشه هم کنترلت می کنم و .......

فکر کنم منظورش این بود که یا درس بخون یا بمیر!!!!!

بعد کلی بحث گفتم قبوله نمی خونم....بازم دعوا شد حتی نتونست رو حرف خودش وایسته و گفت باید بخونی...

دو روزی آنفلانزای شدید داشتم امروز که بهتر شدم از صبح با جیغ و دادهای مامان بیدار شدم...موبایلمو گرفت و منو فرستاد تو اتاقم...همش میومد تو و می پرسید چی می خونی؟ صفحه ی چندی؟ کی تموم می شه؟؟؟

تازه شنبه رفته خونه ی معلم فیزکم زده زیر گریه و گفته بهار درس نمی خونه...

وقتی شنبه شب معلمم بهم زنگ زد و کلی حرف زد فهمیدم کار مامان بوده و از زیر زبونش کشیدم....

واقعا تحت فشارم...دارم از بین می رم....2-3 سال می شه که این دعواها بوده....حالا از همیشه بیشتره.........

فکر می کنه داره بهم لطف می کنه و آینده ام رو می سازه....و این اصلا مهم نیست که الآن بهم چی می گذره و چی پیش میاد....فکر می کنه من یه بچه ی 5 ساله ام که هیچی نمی فهمم و اون مسئول اینه که بهم بفهمونه.....

خدایا نمی دونم چی کار کنم....

کی تو همچین وضعیتی که تو خونه ی ما هست می تونه درس بخونه؟؟؟؟؟

خدا می دونه من چقدر مامانمو دوست دارم تو قلبم چقدر ارزش و احترام براش قائلم..اا این درس لعنتی همیشه میونه ی ما رو شکر آب می کنه...

خدایا منو ببخش که این همه باعث عذابه مادرمم...

خودت کمکم کن بتونم خوب درسمو بخونمممم

آخر هفته عروسیه پسر دائیه مامانم بود....مدتها بود که این طوری خوش نگذرونده بودم......خودمو خفه کردم از بس رقصیدم.......عالی بود....یه سکه ی طلا هم بخاطره بهترین رقص از طرف داماد هدیه گرفتم......

Dj هر دو شب یه پسری بود که سه سال می خواد باهام دوست شه و جواب رد بهش می دم....

22 سالشه...دانشجوئه...خیلی هم خوشتیپه....

هر دو شب همش داشت نگام می کرد...........هیچ وقت با کت و شلوار و کراوات و اینقدر خوش قیافه ندیده بودمش........وای به خودم گفتم خاک تو سرت بهار که به این جواب رد دادی.....همه ی دخترا داشتن خودشونو واسش می کشتن اما اون منو نگاه می کرد.........

 

بعد از عروسی وقتی با آرمین اس ام اس می دادیم و قضیه ی سکه رو گفتم جوش آورد و دعوا بالا گرفت که "چرای جلوی مردا می رقصی؟؟ از اول تا آخر وسطی که مورد انتخاب قرار می گیری؟ چرا تو این همه تو رو انتخاب کردن؟؟؟

دلم نمی خواد مثله یه عروسک بازیچه باشی ازت سوء استفاده کنن...تو داری راهی رو می ری که عمه ات تو جوونیش رفت که جز بد نامی چیزی نصیبش نشد و ..."

منم حسابی جوش آوردم و گفتم"از کی تا حالا رقصیدن بد نامی میاره؟ من جوونم حقمه که شاد باشم..معلومه که می رم وسط و می رقصم و ..."

گفت"شاید من نمی فهمم...بعدا می فهمی من چی می گم...شب خوش خانوم خانوما"

گفتم "بعدا؟همون موقع که از نظرت بد نام می شم؟؟؟"

بعدش یه اس دادم"این دوستی های قبل ازدواج چقدر خوبه...آدما خوب همدیگه رو می شناسن و شاید بتونن جلوی اشتباه رو بگیرن..."

فکر کنم صبح که بیدار شد اینو دید ترس تمام وجودشو فرا گرفت از صبح شروع کرد به معذرت خواهی که چون تو برام مهمی و خیلی عزیزی اینا رو می گم و ....

منم گفتم"تو زیاد از حد متعصبی من نمی تونم عوضت کنم اما می تونم یه کاری کنم اینکه فکر کنم ببینم با یه مرد متعصب می تونم کنار بیام یا نه؟"

خلاصه این چند روز صبح/ظهر/غروب/شب/نیمه شب......همش اس می ده..مثلا می خواد دل منو بدست بیاره...

 

حدود 2 هفته ی پیش برای کادوی تولدش با برادرش مشورت کردم اون اول گفت "لباس یا کفش"

گفتم "اینا خیلی خزه...یه چیز خاص می خوام"

گفت"ساعت مارک دار می ترکونه..."

فکر می کنم ساعت خیلی خوبه.....روز تولدش می خواد دو تائی بریم بیرون..من ترجیح می دادم یه جشن بزرگ بگیریم اما قبول نمی کنه....احتمالا هنوز نمی خواد منو به عنوان دوست دخترش تو جمع معرفی کنه و رابطمون رسمی بشه......

 

اگه نمیام وبتون منو شرایط منو درک کنین...وقتی اوضاع خوب شد جبران می کنم.....دوستون دارم...

 

 

[ سه شنبه پنجم آبان 1388 ] [ 12:1 ] [ بهار ]
سلام دوستای گلم...من کامپیوترم خرابه...چون درس دارم هنوز فرصت نشده درستش کنم..الآن از یه جای دیگه اومدم اینترنت اما نه وقت دارم چیزی بنویسم نه کامنت بخونم...واقعا متاسفم..قول می دم تا آخر هفته آپ کنم....رابطم با آرمین...ای....می شه گفت بد نیست....حرفای زیادی دارم...

منتظرم باشین...دوستون دارم........

[ شنبه هجدهم مهر 1388 ] [ 18:9 ] [ بهار ]
درباره وبلاگ

اینو روزی که وبو باز کردم نوشتم:
من بهارم 18 سالمه و دوست پسرم آرمین 33 سالشه(البته ظاهرش نشون نمی ده..خیلی خوشتیپ و جذابه!)..ما خیلی همدیگه رو دوست داریم.قصد داریم باهم ازدواج کنیم..البته هنوز داریم همدیگه رو می شناسیم..
من نوشته هامو از اول آشناییمون تو یه وبلاگ دیگه می نوشتم...اما به دلایلی مجبور شدم آدرسشو به آرمین بدم...گرچه آرمین قول داد تا من بهش نگفتم نره و چیزی نخونه اما به هر حال نه دیگه من می تونستم اونجا راحت بنویسم و نه دوستانی که زندگیناممو دنبال می کردن می تونستن راحت کامنت بذارن..
به همین دلیل این وبلاگ رو راه اندازی کردم......

* * * * * *
و حالا :
خوب اون مال 2 سا پیش بود :دی
من بهارم 20 سالمه و عشقم آرمین 35 سالشه ما بیشتر از 3 ساله که با همیم .تو دوران با هم بودن و نبودنمون خیلی لحظه های تلخ و شیرین داشتیم و امروز عاشق تر از همیشه فقط می خوایم با هم باشیم...
خدا رو بابت همه چیز شکر می کنم
راستی من بهترین مامان دنیا رو دارم که تو همه ی این مدت تو غم و شادی حمایتم کرد...
آرمین می پرستممممممممت

* * *
تاریخ شروع این وبلاگ: 88.01.19
امکانات وب